بیستُ دوم

خانم چادری با آینه سرگرم بود. کیف آرایشش را بیرون آورد؛ سرخاب و سفیداب، فر مژه، ریمل. پوستش هم مواد آرایشی را جذب می‌کرد، هم نگاه مشتاق سایر خانم‌ها را. وقتی شاهکار هنری‌اش را با بستن زیپ کیف آرایش امضا کرد، نگاه‌ هایمان بی مرکز رها شد و چشمان بیکارمان معطل سوژه ماند. خانمی از انتهای ردیف بلند شد و با اصرار جایش را به دیگری داد و با فاصله ای کوتاه از خانمهای ردیف مقابل خواهش کرد جمع‌تر بنشینند، و خودش را آرام کنار بغل دستی خانم چادری آرایشگر جا داد. خودش بود، نگاه هایمان باز هم مرکز شدند. کلاه مشکی بافتنی روی سرش کشیده بود و همین. نه روسری نه مقنعه. همانطور پیگیر مانده بودیم، که کلاهش را برداشت. یک کهنه پارچه روی موهایش بسته بود، مثل مستخدمی که سرش را از گرد و غبار مصون نگهداشته باشد. پارچه را هم باز کرد، موهایش نامرتب قیچی شده بودند. شانه مشکی روی سرش را برداشت و شروع کرد به شانه زدن. بغل دستی مذکور چهره‌اش مچاله شد، انگار جزامی دیده باشد. و ما همچنان مبهوت. در گیر و دار شانه زدن، دستش را برد داخل کیفش، چند تکه نان درآورد و در دهان گذاشت، و از نو مشغول شانه شد. بعد لچک دور سرش را کنار نان‌های کیفش گذاشت، یک تکه پارچه سفید درآورد و بست دور سرش، کلاه را هم تا روی گوشهایش پایین کشید، و مجدد مشغول نان خوردن شد. هیئت مسافران به این نتیجه رسیدیم که شیرین عقل است. خانم بغل دستی داشت بالا می آورد. خانم آرایشگر پیشنهاد داد فاصله بگیرند. خانم مسن شروع به چانه زدن کرد تا جایش را پس بدهد، و او معتقد بود که راحت است. تا اینکه یک نفر پیاده شد. خانم بغل‌ دستی با غیض برخاست، جایش را عوض کرد و بلند گفت: “شما راحتید، ما ناراحت.”
ظرافت صدا، شیوایی کلام و موجی از احساس و محبت به گوشمان رسید: “اگر از ابتدا گفته بودید نارحتید، بلند میشدم. ما انسان‌ها باید باهم مهربان باشیم. مگر چند دقیقه کنارتان نشستم؟ مسافت کوتاه است و ما همسفریم، نه همسایه ابدی. مهربانی هزینه‌ای ندارد…”
نگاهمان خشک زد. مثل زمانیکه برای اولین بار شنیدیم، یا خواندیم، که اینشتین تا چهار سالگی حرف نمیزد، و ادیسون از مدرسه اخراج شده بود، و مسی عقب ماندگی ذهنی داشت.